۰۲:۰۷ ، ۲۲ تير ۱۳۹۹ ، یکشنبه

سخن این ماه ( شهید خرازی ) دی ماه همیشه به نام توست چون مردی را با تو رقم زده اند

خاطرات دریافتی :

احمد رضا کریمیان

در یکی از عملیاتهای تک نفره شهید، توفیق همراهی با سردار نصیبم شد،
به محل مورد تایید شهید نزدیک شدیم و ایشان به بنده فرمودند کاملاً بی حرکت بمان ، بنده نیز اطاعت کردم ایشان آماده شلیک به طرف دشمن شدند و سکوت همه جا را فرا گرفته بود که دیدم سردار بی ادعای میدان نبرد در حال زمزمه با خدای خود است کمی نزدیک آمدم و به قول معروف گوش تیز کردم و نجوای شهید که همراه با قطرات اشک بود را شنیدم که می فرمود : خدایا من برای تو می کشم، نه برای نفسم و بعد دو آیه شریفه (و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی) و (وَجَعَلْنَا مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَ) را تلاوت نمود.
سپس در پایان کار شروع به خواندن سوره های حمد و توحید نمود، رو به آن بزرگوار نمودم و گفتم برادر زرین چه کار  می کنید و ایشان فرمودند اینها خیلی هاشان به اجبار وارد جنگ شده اند و من هم بر حسب وظیفه ام دشمنان دین خدا را از روی زمین حذف می کنم و برایشان یک فاتحه می خوانم.
تازه اینجا بود که به روح بلند معنوی و اخلاص شهید عبدالرسول زرین پی بردم و واقعاً روح بلند این شهید بزرگوار را احساس نمودم و او مصداق بارز روایت عاش سعیدا و مات سعیدا بود .

ارسالی ناشناس

بچه‌ها تپه را از دشمن گرفته بودند و حالا حفظ کردنش مهم بود. عبدالرسول بدون اينکه به کسي چيزي بگويد همان جا پايين تپه نشست. براي خودش يک سنگر درست کرد و منتظر ماند. احتمال مي‌داد عراقي‌ها رزمندگان را دور بزنند و بخواهند از پشت حمله کنند.

دقايقي گذشت صف طولاني عراقي‌ها را ديد که از توي رودخانه جلو مي‌آيند. اسلحه‌اش را آماده کرد. هفتاد نفر را به زمين انداخت. آب رودخانه از رنگ خون تغيير کرده بود. عبدالرسول کسي نبود که بگذارد بار ديگر خاطره شکست احد از کفار تازه گردد.

 

عبدالرسول توي پادگان دشمن نفوذ کرد و همان جا يک کمين درست کرد. چشمش افتاد به فردي که با محافظان زيادي براي سخنراني آمده بودند. اسلحه‌اش را آماده کرد. چشمش را هدف گرفت و شليک کرد همه افراد دشمن به هم ريختند. نمي‌دانستند چه کسي شليک کرده، همه به هم مظنون بودند و فرمانده يکي يکي نيروهاي خودش را جلو مي‌برد و اعدام مي‌کرد به گمان اينکه آن‌ها منافق هستند.

عبدالرسول هميشه اين طور عمل مي‌کرد آرام و بي سر و صدا. يادم هست يک‌بار يکي از تک تيراندازهاي دشمن بچه‌ها را با تير مستقيم مي‌زد. عبدالرسول به نيروي همراهش گفت: «تو کلاه آهني را سر يک چوب بگير و از آن تپه بالا ببر.»

خودش هم با دوربين ايستاد يک جاي ديگر و مراقب اوضاع بود. کلاه آهني که با شليک گلوله پريد هوا. جاي تک تيرانداز عراقي را شناسايي کرد و با يک گلوله او را به هلاکت رساند.